حسن حسن زاده آملى
93
رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم (فارسى)
است [ 1 ] وجود صرف كان بيحد وعد است * * * چو دريايى است كاندر جزر و مد است زقوسين نزولى و صعودى * * * بدانى رمز اين سير وجودى كه ادبارست و اقبالست دورى * * * پس از ادبار اقبالست فورى بود درياى دل در بسط و در قبض * * * مر او را ساحل آمد حركت نبض دهد هر ساحل از لجه نشانه * * * نظر كن از كرانه تا كرانه چو ساحل بدهد از لجت گواهى * * * زساحل پرس هر چيزى كه خواهى چو ساحل آيتى از لجت آمد * * * تو را پس ساحل عين حجت آمد اگر از لجت آيى سوى ساحل * * * تويى دريا دل آن انسان كامل خدا لجه است در درياى هستى * * * نظر كن در بلنديها و پستى شئونش را چو امواج و سواحل * * * در اين دريا نگر اى مرد عاقل چه امواجى كه هر موجى جهانى است * * * جداگانه زمين و آسمانى است جهانها در جهانها در عيانست * * * هزاران در هزاران در نهانست نهانى كه مر او را شمس ذره است * * * وزان قطره اى او را مجره است چو در نسبت تجانس شرط ربط است * * * مثال از ذره و از قطره خبط است چه نسبت بين پنهان و عيانست * * * كه اين چون قطره اى نسبت بانست چو ذات حق بود بيحد و بى عد * * * شئون او بود بى عد و بيحد نكو بنگر تو اندر چرخ دوار * * * كه دارد حركت اقبال و ادبار زضنع متقن پروردگارى * * * نباشد ميل كلى را قرارى كنون اندر تناقص هست دائم * * * تناقص را تزايد هست لازم به رتق و فتق قرآن الهى * * * نظر بنما اگر خواهى گواهى در اين موضوع به يك نيكو رسالت * * * كه بنوشتم تو را باشد حوالت
--> [ 1 ] درباره دفتر دل گفته ايم : چو اين دفتر حكايت دارد از دل * * * بسى حرف و شكايت دارد از دل به حكم طالعش از اختر دل * * * نهادم نام او را دفتر دل زطوفانى درياى دل من * * * صدفهايى كه دارد ساحل من بسى از آن صدفها راز ساحل * * * نمودم جمع و شد اين دفتر دل